سرزمين ميانه
فیلم ارباب حلقه ها در مورد سفر ابدی انسان به سوی آزادی از هر نوع شری می باشد. آزادی از هر آن چه که وجود دارد. سرنوشت انسان را بیان می کند. انسانی که در بهشت زندگی می کرده است و قدرت کامل و برتر او را وسوسه کرده تا به زندگی فانی و محدود قدم بگذارد. زیرا استفاده از قدرت را نمی دانسته است. منبع از سایت گوگلین
وی قدرت را به نفع خود و بر علیه دیگری به کار گرفت. غافل از این که اگر جهان نابود شود، او نیز نخواهد بود. با وجود شرارت بسیاری که در وجود انسان ریشه می دواند، بالاخره زمانی می رسد که کنترل قدرت از دستش خارج می شود و به دست نیروی پاک و سادۀ وجودش می افتد. او نیز نمی تواند مدت زیادی آن را نگه دارد و نیروهای برتر درونی انسانی که آگاه ترند، درک می کنند که باید از این قدرت درست استفاده شود. نباید به خدمت خواسته های حقیر آنان درآید بلکه لازم است به همۀ انسان ها ، موجودات و جهان هستی خدمت کند.
در جدال عظیم زندگی، بالاخره انسان پی می برد که تنها یک ماهیت و یک شعور مطلق است که از این نیرو و قدرت تام، به نفع همه و مدبرانه استفاده می کند. همه آن را برای خدمت به خویش می خواهند و جلب رضایت یک فرد الزاماً در راستای جلب رضایت همه نیست.
بالاخره نیروی پاک درونی که همه را دوست دارد، انسان را وامی دارد که قدرت را به خدا واگذارد. تا انسان و جهان پایدار بماند نه این که تنها فردیت خویش را حفاظت کند. او پی می برد که بدون حکومت خدای واحد، زندگی او نیز دوامی نخواهد داشت. زیرا جهان از بین می رود. پس سفر درونی خویش به سوی آزادی را آغاز می نماید. خود و قدرتش را از همه کس محفوظ می دارد و برای این کار از طرف تمامی نیروهای مثبت وجودش حمایت می شود.
او خودش را از نیروهای مادی آزاد می کند ولی می بیند که نیروهای غیر مادی نیز قابل اعتماد نیستند و به شکلی ملایمتر، به فکر نوعی تصاحب قدرت هستند و آنان نیز برای برتری بر یکدیگر و کسب افتخار، تلاش می کنند. روح ماهیتی افتخار کننده و اهل شرف است. در نتیجه برتری جو می باشد. وی نیز لیاقت در دست داشتن قدرت را ندارد. زیرا او نیز می خواهد که قدرت در انحصار وی باشد.
انسان درمی یابد که این راه به آن سادگی که فکر می کرده است، نیست. درک می کند که باید قدرت را نابود سازد تا دست هیچ کس به آن نرسد. در واقع بین همه تقسیم گردد. وقتی هیچ کس دارای قدرت نابودی نباشد، همه خوشبخت و جاودانه خواهند بود.
عاقبت با سختی های زیادی موفق می شود که حلقۀ قدرت را نابود سازد و به اصل آن باز گرداند. آن گاه به مهار قدرت دست می یابد. او دیگر توسط قدرت جذب نمی شود بلکه قدرت تحت تسلط اوست. حالا می توان گفت که دیگر قدرتی وجود ندارد. فقط چیزی هست که در وجود او، تمامی موجودات به خوبی و خوشی زندگی می کنند.
انسان درک می کند که در اعماق وجود هر چیزی از جمله خودش، حقیقتی ناب وجود دارد که کاملاً بی شکل است و در صورت ارتباط با آن، می تواند حیاتش را به اشکالی کاملاً دلخواه، هدایت نماید.
انسانی که به این درجه از شعور و درک می رسد، بر اساس قانون درونش زندگی می کند و به قانون درونی دیگران نیز عشق می ورزد. قدرت به قانون درونی مبدل می گردد. قانونی برای بودن به تمامی اشکال ممکن، که به همۀ صورت های وجود اعطاء می گردد.درنتیجه قدرت تجزیه شده و صورت هولناک خویش را از دست می دهد. بهرۀ هر کسی از قدرت، این ست که بتواند تا ابد همان گونه باشد که دوست دارد و بهرۀ او از بی قدرتی نیز آن ست که نتواند به دیگری آزار رسانده یا مانع سعادت مورد نظر وی گردد.
بنابراین جهان فردی آزاد و مستقل برای همه، هنگامی پا به عرصۀ وجود می گذارد که انسان در شکل رهای خویش بر جهان حکومت کند.
در این فیلم، حلقه نماد قدرت تام و چشم، نمادی از دیدگاهی شرورانه و قدرت طلبانه است. آن قدرت روحی ای که تمایل به حکومت زندگی و مرگ دارد و جهان را پس از زنده کردن به سوی مرگ می راند. زیرا به اجزای وجود که هر کدام زندگی مستقلی دارند، علاقه ای ندارد.
اسمیگل نیز که قبلاً روح و فرشته ای ساکن بهشت بود، با تمایل به در دست گرفتن قدرت، از آن جا سقوط کرده و به صورتی کریه که نشان از افکار و اعمال پلید وی دارد، درمی آید. وی زمان زیادی از قدرت بهره مند می شود؛ اما بالاخره به دلیل از بین رفتن تعادل اش، قدرت را از دست می دهد. زیرا اگر طرز استفاده از قدرت را ندانیم، به خودمان و دیگران صدمه می زنیم. هر گاه قدرت در جهت منافع فردی حرکت نماید، جهانی محوری می سازد که در آن بردگی تن و روان دیده می شود. مراتب قدرت، به وجود آمده و به ارزش گذاری این مراتب از وجود، منجر می گردد. آزادی به جبر و تقدیر مبدل شده و بخشی از وجود به نام روح، بر بخش دیگری که جسم یا ماده نامیده می شود، اعمال زور و قدرت می نماید و از جهاتی نیز برعکس آن اتفاق می افتد.
سپس حلقه به دست بیل بو که فرشتۀ دیگری بود، افتاد. او در جهت خواسته های ساده دلانۀ خویش از قدرت استفاده می کرد. دنیای وی محدود بود. تنها بهرۀ او از این قدرت، عمری صدساله و داشتن قدرت های روحی – روانی بود. وقتی که قدرت در خدمت خواسته های یک شخص باشد بسیار محدود عمل می کند زیرا یک فرد به نسبت تمامی دنیا، خواهش ها ی محدودی دارد. خواسته هایی که در کمال وسعت شان، آسایش یک نفر را می خواهند.
بنابراین جادوگری به نام گاندولف، که نمایان گر شعوری برتر و قوی تر در انسان است، آن فرشته ای که با تحکم انسان را، امر بر حق می کند؛ حلقه را از بیل بو ستانده و به فرشته ای به نام فرودو واگذار می نماید که بدون سوء استفاده می تواند از قدرت نگاهداری کند.
فرودو نمایندۀ آن شعور و عقل برتری ست که در انسان عاشق همه چیز است و می داند که قدرت باید در دست همه باشد. درعین حال نیز می تواند آن را به امانت گرفته و به اعماق وجود انسان ببرد تا آن را نثار تمامی ذرات وجودش بنماید. بنابراین تسلیم حق و حقیقت می باشد. وی مظهر آن عقلی ست که خود را به خداوند و مطلق تسلیم و واگذار کرده و تنها شاهد بر اوضاع و احوال باقی مانده است.
الف ها نیز نوع دیگری از فرشته ها هستند که قدرت های خاصی دارند. در این مسیر گاندولف به قدرت های برتری دست می یابد که با آن به کمک انسان می آید. یعنی نیروهای پاک جادوی سفید، ارتقاء یافته و بر نیروهای شیطانی جادوی سیاه، غلبه می کنند.
حملۀ درخت ها نیز نمایان گر این ست که نیروهای غیرانسانی طبیعت نیز در این جنگ به کمک او می شتابند؛ زیرا طبیعت یک انسان شرور ولی قدرتمند، در حد یک انسان می ماند و نمی تواند بر طبیعت فائق شود. اما طبیعت یک انسان نیک و عاشق همه چیز، از حد یک انسان می گذرد و به ماورای قدرت بشری دست می یازد. وقتی که عشق ما ماورای انسان باشد، قدرتمان نیز ماورای او خواهد بود. در نتیجه می بینیم که قدرت جادوگر منفی فیلم نابود می گردد.
ارواح بخشیده نشده، نشان دهندۀ کسانی یا وقایعی هستند که انسان را آزرده اند. زمانی که انسان می آموزد که تمامی آزارها برای این بوده است که بتواند آن چه را که شایسته ترین ست بخواهد، زمانی که درک می کند که همۀ این حوادث به امر خود و برای ارتقاء خویشتن بوده، همه چیز و همه کس را خواهد بخشید. زیرا می بیند که همه در آزادی وی سهم داشته اند. هر چیزی که بتواند در آزاد سازی فرد سهمی داشته باشد، در نهایت نیکی محسوب می گردد.
در این فیلم تنها دو انسان ویژه وجود دارد. یکی آراگون و دیگری برومیر است که سمبل هایی از انسان در دو وضعیت متقابل همیشگی می باشند. اولی وضعیتی ست که فرد را وادار به تبعیت از حقیقت مطلق می نماید و دومی وضعیتی ست که فرد را وادار به اطاعت از حقیقت شخصی و انفرادی می کند.
آراگون مظهر انسان و انسانیت می باشد و حکومت وی نیز حکومت به حق انسان بر جهان می باشد. برومیرآن وجه انسانی ست که باشرف است ولی آزاد از دام های نفسانی نیست. یعنی نجات خود را بر نجات جهان ارجح می دارد. بنابراین توسط نیروهای نابودگر نابود می شود. زیرا می خواست برای حفاظت خویش، جهان را به خطر بیاندازد. هر چند که صادقانه بود، ولی درست نبود. فرد برای حفظ خویش به حفظ جهان پیرامونش نیازمند می باشد. در غیر این صورت، از وی نیز نشانی نخواهد ماند.
سم، سمبلی از وفای به عهدی ست که فرودو را همراهی می کند. در خاتمه فرودو وسوسه می شود که قدرت را نگه داشته؛ به روح و تاریکی ناشناخته مبدل گردد. چیزی که همیشه در برابر ماده و شناخته قدعلم کرده است و گویا با آن می جنگد. اما فرودو متوجه می شود که نفس می خواهد بر او غلبه کرده و تمامی زحماتش را نابود سازد. می فهمد که در تمام زمانی که نفس، او را هدایت می کرد، به فکر این بوده است که به بالاترین قدرت ممکن دست یابد.
تنها چیزی که می تواند انسان را برای رسیدن به آگاهی برتر تهییج کند، نفس و بی قدرتی حاصل ازآن می باشد. بی قدرت همیشه عاشق قدرت می باشد. در نتیجه تنها اوست که عشق لازم را دارد و به دنبال قدرت تا هر کجا می آید. اما تنها او نیز تهدیدی برای آخرین مراحل واگذاری قدرت، می باشد. بنابراین در آخرین لحظات فرودو درک می کند که نفس هیچ گاه بی خطر و رام نخواهد شد. بلکه همواره در کمین است. اگر چیزی وجود داشته باشد، مدار قدرت به او تعلق یافته و مشروط می شود. آن گاه حاکم و خداوندگار آن مدار می گردد. برای بی خدا بودن و هدایت شدن از درون، براساس تمایلات قلبی، هیچ چیزی نباید در مدار انرژی قرار گیرد. والا ذات و ماهیتش را به صاحب مدار تحمیل خواهد ساخت.
داستان با حکومت ابدی آراگون و وسعت یافتن عشق انسان از خویش به همه، پایان می یابد. به روایت داستان، انسان تنها زمانی می تواند جاودانه گردد که عاشق همه چیز باشد و از قدرتش علیه هیچ چیز استفاده نکند. برای این کار نیز باید عشق و قدرتش را به تمامی عالم هستی نثار کند. به آن چیزی که همۀ عالم را عاشقانه به وجود آورده است و تمایل به جاودانگی هر ماهیتی دارد.
آراگون پادشاهی ست که به دلیل قدرت درونی اش برای رهبری جهان، انتخاب گردیده است. او همانقدر در اختیار دیگری ست که دیگری در اختیار وی می باشد. یکی برا ی همه و همه برای یکی، شعار چنین حکومتی می باشد. حکومت وی در این جهت می باشد که هیچ حکومت کننده ای وجود نداشته باشد. بلکه صرفاً انجام وظیفه و قرا گرفتن در جایگاهی ست که توانش را داراست.
در خاتمه فرودو نمی تواند خود را نجات دهد. به این منظور که عقل فردی در اقیانوسی از عقل الهی غرق می شود و به اوج تعالی خویش دست می یابد.
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |


